درباره ما

 
آخرین مطالب
نوشته شده در  


سلام به وبلاگم خوش  اومدید به وبلاگم این وبلاگ یه وبلاگ خاطره نویسیه

که از  روزی  که من یه خواب  دیدم نوشته شده پستاش 

نظر یادتون نره درباره زندگی و خاطراتم




دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393
نوشته شده در  


سلام 

امروز دوستم اومده بود خونمون بعد کلی وقت اومدمو خانومه خونه شدم 2 مدل غذا ینی  جوجه چینی وفلا فل درست کردیم با ماامنم 

خیلی خوش مزه بود متاسفانه نتونستم عکساشو بذارم توی لپ تاپم وگرنه اپ میکردم میذاشتم توی وبلاگ انشاالله دفه بعد خلاصه خوردیم اندازه ی غول هر دوتامون 

طبق معمول اقای مزاحم ینی بابا هم اومدند البته صد البته واسه شیکم کلا خونه ما ک میاد نیمدونم اینجا رستورانه !!!!! ه وظیفه پدر بودم واقعا چیه ؟؟؟؟؟؟

االنم با اجازتون رفتم رابط از مامانم بگیرم خیره سرم عکسارو بریزم تو سیستم در اومده میگه فک کردم میگه اتاقشو بیاین ببینید مامانم زحمت فرمودند گفتم اتاقش دسته گله دویده اومده تو اتاقمو میبینه :| و باز هم پر از تیکه و تهنه اخه یکی نیس ب مامانم بگه مگه مجبوری  منو تو دردسر میندازی بعد تازه میگه هیچی نگیا اگر قر زد :| 

خداجونم صبرم بده 

امروز دوستم اومد کلی باهام دردو دل  کرد :) خوشم میاد ادم مشاوره مردمه واسه خودش هیچه مامانو اینا بعد ناهار خوردنشون خدارو شکر  رفتن بعدشم ما راحت شدیمو کلی باهم شوخی  کردیمو ب خاطرات گذشته خندییدیم این دوستمو خیلی  دوسش دارم :) خیلی  چون تنها دوست فابمه دوست زیاد دارم ولی  این خیلی خاصه

بازم شب این اومد اینجا بابامو میگم :| از  اول  شب  فقط  قر  میزنه قر میزنه مامانمم همش  دستش  رو دماغشه ک ینی  هیچی  نگو بهش  اخه تا کی باید سکوت کنید در برابر  این دری  وریای  این اقا اه خسته شدم 

حس  بدیه وقتی  تنفر تو وجودت رخنه کنه خیلی بد ...




دوشنبه دهم شهریور 1393
نوشته شده در  


وقتی روزه دختر باشه انتظاری  از کسی  نداشته باشی  و هر کی  میگه روزه دختره بگی  این فقط  یه اسمه واسه کسی  مهم یست :) چ حالی  داری ؟

وقتی  تلویزیونو روشن کنی  ربرنامه مورد علاقت همش  داره تبرکای  پدرارو ک به دختراشون تبریک گفتن رو میخونه چ حالی داری :|

ه دلت خوشه ؟ یه لحظه ب  ذهنت میرسه ینی  میشه یهویی بگه 09..314..... و به تو تبریک بگه تو دلت به خودت لبخند بزنی  از این فکرای  احمقانه

ه پدری  ک وجود تو ازارش میده بهت تبریک بگه ممکنه ؟؟؟؟

:) روز دخترم مبارک روز دخترم مبارک خودم ب خودم تبریک میگم همینو همین ....... مثل  همیشه تنهای تنهای تنها ......

خستم خدا شادی  میخوام شادی  میخوام هیشکی  ازدلم خبر نداره جز  تو....




جمعه هفتم شهریور 1393
نوشته شده در  


یه هفتس  اعصابم خورده نمیدونم چرا هرچی  میشه اعصابم خورد میشه از دست همه ناراحت میشم البته وقتی با مامانم توخونه تنهام از چیزی  ناراحت نیستمو پرخاشی  ندارم ولی  وقتی ریحانه خواهرم میاد از دستش فوق العاده عصبی میشم

ریحانه اخلاقش  مثل  فامیلای  بابام شده فامیلای  بابام به نظر خودم ادمای  باحالی نیستن اولین کسی ک ازشون کشید کنار مجید بود داداشم 

اونم بابته مساعلی  ک بابته عقدش  در اورده بودن و این ک واسه این ک مجید و ریحانه فرزند شهیدن اون طور باید شاید حق  پدریو برای  این دوتا عدا نکردن بیخیالشون شد هرجایی دعوتشون میکنن نمیره 

بعدشم ک ما کلا بیخیال  فامیل  بابا شدیم البته بعضی وقتا مجبوریم بریم چون خیلی ب مامانم بی احترامی  کردن و ما هم بیخیالشون شدیم مخصوصا این عمه هام مامانمو ناراحت کردن

دیگه ببینید با این وضعیت چطوریه اخلاق خواهر من ک ب  اینا رفته خلاصه مث مار نیشش میزنه ب ادم

من ادمه ساده ای هستم نه از نظر گول خوردن ن فک میکنم همه مث خودمن

اما هیچ وقت اینجور نبوده

سره کارمم ادمه ساده ایم خیلی  ساده :) بابته همین ترجیح دادم فقط  سکوت کنمو ب نظرات دیگران گوش کنم در واقع حرفاشونو ب درد بخور نمیبینم ک حرف بزنم و دخالت کنم تو بحثشون

یکی  از موردایی  ک اعصابمو خورد کرده همین دختره هس ک توی  سره کارمونه رو مخمه خیلی

فوووووووووووووووت اعصابم خورده خدایا

اخه خیلی  تنهایی سخته معنی تنهایی همیشه یه چیزی نیس تنهایی من یعنی ی مشاور خیلی راحت وقتی بهش میگی  مامانمک تنها کسیه ک دوسش دارمو همه حرفامو بهش میگم اصلا به دردو دلم گوش نمیده وقتی  بهت میگه خو برو با یکی دیگه دردو دل  کن وقتی  میگی  کسیو نداری و میگه خو دردو دل  نکن داغون میشی  و دیگه حرفی  نمیزنی  فقط  گریت میاد گریه گریه هر وقتم چیزی میخوای بگی نمیدونی بگی یا نگی  هیچ کس  از احساساتت بر  نداشته باشه داغون میشی فقطو فقطو فقط خدا رو داشته باشی  وهیج کس

مامانو بابام حس  میکنن زندگیه من فقط براشون خرج میتراشه محبتی در کار نیس  وقتیم بهشون میگی میگن وا این قدر  خرجت کردیم محبت بیشتر  از این

نه پس  میخواین برم کارتن خواب بشم وظیفتونه خب :|




جمعه هفتم شهریور 1393
نوشته شده در  


امروز میخوام برم خونه کسی که گفتم دوسش دارم

دوروز خونشون روضس

میخوام حسابی تیپ بزنم شاید شب خونشون موند

اخه از بچگی با دختر داییهام خیلی  رفیق  بودیم شاید امشب هم نگه دارن ه ه ه ه چقدر من پرو ام

اما حس میکنم نگهم میدارن

یکم خوشحالم یکم ناراحت چون که خواهرم میخواد  مادر شوهرشو بیار اگر بیاره ما زودمیریم خونمون و نمیتونم کسیو که دوسش دارم ببینم

کاش  نمریم زود ...




شنبه یکم شهریور 1393
نوشته شده در  


دارم میمیرم از  فضولی  این که بدونم اون طرف  کیه که من خواب دیدم و قراره منو از  این زندگیه لجنی در بیاره البته زندگیم انچنان هم لجنی نیست از نظر مادیات ادم اوکی باشه و لی از نظر محبتی ....

مامان بابا های  دوره ما فک میکنن همه چی فراهم باشه محبت پیش کش اصلا انگار ن انگار البته من از نظر محبت مادر  تامینم ولی پدر....
کلمه بابا برای  من معنی نداره اگرم داشته باشه ایناس : ناله بد رفتاری  فوش منت گذاشتن چن ساله بعد از  خریدن هرچیزی وا صفت "کثافت " برای من ک وقتی اعصابش خودره منو با این لقب صدا میزنه

میتونم خیلی راحت بگم ازش متنفرم ازش بدم میاد

وقتی  هست دوست ندارم باشم حتی بعضی  وقتا به مردنشم راضی میشم شاید بگیر چه سنگ دل

اما باور کنید سخته خیلی  سخته خدارو شکر که همیشه پیش  ما نیست شاید تو پستای  بعدی گفتم چرا همیشه پیشمون نیست

کاش  اون فرد بهتر از بابام باشه اصلا مثل بابام نباشه اون مرد باشه اون سر  هر موضوعی که باید دفاع کنه ازمون خودشو پشت مامانم غایم نکنه مرد باشه البته این روزا مرد بدن دیگه معنی نداره

ه هه بذا الان یه تیکه کلامشو شنیدم از بابام بنویسم " این همه هزینه میکنیم اه اه "

حالم ازش بهم میخوره خیلی بده ام از باباش بدش  بیاد مگه نه ؟

شاید یکی از دلایل و بزرگترین دلیلم همین باشه که میخوام از این زندگی پیش  مامان بابام راحت بشم

یه چیزیو راستشو بگم من از اول  بچگیم پسر داییمو دوس داشتم البته تا پارسال به چشم یه دوست داشتن بچه گونه بود برام اما امسال واسم فرق داره

خیلی از خودم بدم میاد که فکر این دوست داشتن به ذهنم رسیده فرد خاصی  هم نیست ولی واسه من الکی الکی خاصه

اینو

 تا دوستام خبر دارن یکیشون که خیلی  احساسیه و خوابمم براش  گفتم گف  کاشکی اون باشه مرد ایندت نمیدونم

اما کاش زود تر بفهمم اون طرف کیه کاش زود زود بفهمم

چیز های دیگه هم هست که منو وادار میکنه تا بخوام از  شره این زندگی راحت بشم مثلا یکیش خواهرم که دوباره اینم در  قسمت های  بعدی  خواهم گفت

ولی بهترین یارمو عشقم توی  این

 سال مامانم بوه ک همیشه قوت قلبم بوده هر چند فرق زیادی  گذاشته بینمون ولی  عاشقانه دوسش دارم و میدونم دوسم داره و هوامو داره

البته بعد از خدا




چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393
نوشته شده در  


میخوام از خوابم شرو کنم به گفتن البته میونش  یه چیزایی از  قبل  هم میگم

بسم الله الرحمن الرحیم

خوابم روز 25 مرداد 93 ساعت 4 صبح دیدم

شب قبلش خونه خالم بودیم که رفته بودن مشهد و ما به عنوانی رفته بودیم دیدنی

خالم بهم گفت خیلی ویژه دعام کرده به دختر کوچیکشم گفته به مینو خیلی دعا کن

اخه قبل  این که برن مشهد خدافظی ک کردن بهش گفتم زندگیمون عجیب  شده خیلی واسم دعا کن

خلاصه وقت برگشتن از خونه خاله میخواستم بشینم درس  بخونم واسه امتحان ریاضی پایان ترمم که فرداش داشتم ولی  خواب دیگه نذاشت چیزی بخونم شاید باید میخوابیدم

اولش که خواب های دری وری  دیدم بعدش خواب دیم که :

رفتیم مشهد توی  صحن رضوی با مامان خواهرو خالم نشستیم خلاصه یه عان سرمو برگردوندم دیدم یه خانمی دستشو کرده تو کیفمو چشم تو چشم من داره پولمو بر میداره مچ دستشو گرفتم گفتم خانوم داری  دزدی  میکنی اونم ننه من غریبا بازی در  اورده گفت اره من بدبختو فلانمو دزدمو از  این حرفا

که ریحانه خواهرم گفت خانوم بیا اینجا دستشو گرفتو کیف  پولشو دااد دستش  به ریحانه گفتم خوب  پولاتو میدزده گفت نگران نباش کاری نمیتونه بکنه

بعد یهو مامانم گفتن مینو اونجا رو ببین  سمت صحن کوثر که به صحن رضوی راه داره یه منار خیلی بلند بود دور  منار  ستاره های  فوقالعاده ای بودن واقعا زیبا یه قسمتش رنگ بنفش  بود

تقریبا این شکلی :

فوقالعاده بود جوری که نمیتونم وصفش کنم اسمونو ستاره هاشو . تا اومدم گوشیو در  بیارم

ساعت گوشیم زنگ خوردو از خواب  پریدم هنوز  تو ذهنم اون ستاره ها و رنگ بنفششون هست

ظهر که از  امتحانم برگشتم واسه مامانم تعریف کردم خلاصه مامانم گفت این خواب تعبیر داره و شب قرار شد زنگ بزنیم به شخصی که تعبیر میدونه مامانم فکر میرد شاید این تعبیر خواب برای خواهرم باشه

اخه خواهرمو خیلی  خاص دوست داره چون خواهرم شوهرش فوت کرده توی  یه سانحه و ازش  1 تا بچه داره

من معمولا خوابام تعبیر میشه خیلی  خوشحال بودم از این ک این بار میخوام تعبیرش کنم

خلاصه راس ساعت 9:30 شب زنگیدیم به اقاه براش تعریف کردم

ازم پرسید :

شما ازدواج کردید - گفتم نه

-گفت خیلی خب شما برنامه ازدواجتون فراهم میشه و این که یه سفر حج هم میرید پرسید ماهرمضون ختم قران برداشتید گفتم نه

گفت سعی کن شبا یه ختم قران برداری حالا نمیدونم واسه چی گفت

اخه من هر سال  ماه رمضون سعی  میکردم قرانو با معنیش بخونم ولی امسال  نخوندم شاید واسه اینه خدا خواسته یاد اوری  کنه ک چ دختره بدی  هستم

خدا منو ببخشیه

این تعبیرو ک شنیدم وای  خییییییییییییلی خوشحال شدم

اول واسه سفر مکه که واقعا دل  تو دلم نیس ینی واقعی  میشه هی  به خودم میگم چرا نشه وقتی  خوابای  دیگم تعبیر شده حالا بماند چه خوابایی

و دوم برای  ازدواجم نگید چه دختر شوریو فلان اخه زندگیه من با همه یکوچولو فرق داره

بعدا میگم چرا

این بود خواب من و تعبیر تا متن بعدی فعلا




چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393